خانه » امر به معروف و نهی از منکر » نهی از منکر به سبک شهید بروجردی

نهی از منکر به سبک شهید بروجردی

در طول سال های جنگ تحمیلی رزمندگان اسلام توسط ضد انقلابی ها مورد حمله قرار می گرفتند. از آن جایی که ضد انقلاب در صحنه های نبرد از پشت به رزمندگان خنجر می زدند، شاید بتوان گفت دشمن اصلی این مردان و زنان مجاهد ضد انقلابی ها بودند. در اسناد به جا مانده از آن روزهای نه چندان دور، می خوانیم که گاها بعضی از ایشان به اسارت رزمندگان در می آمدند. حال این که کنترل خشم و نفرت در مقابل این اسرا و از آن بالاتر، امر به معروف و نهی منکری موثر نسبت به ایشان کار هر کسی نیست. امر به معروف و نهی از منکر روش های خاص خود را دارد. برخی از شهدا در این راه الگوهای ارزشمندی برای ما هستند. در ادامه خاطره ای از شهید محمد بروجردی نوع رفتار وی با اسرای ضد انقلابی را مرور می کنیم:
هوا تاریک بود. نسیم ملایمی می وزید. گهگاه صدای تک تیر یا رگبار سکوت را می شکست. محمد به یاد اسرای زندانی افتاد. هنوز به آنجاسرکشی نکرده بود .
رفت به بازداشتگاه پادگان. مسئولِ بازداشتگاه او را شناخت. سلام کرد و گفت :
- بفرمایید جناب بروجردی!
- آمده ام اگر اجازه بدهی سری به زندانیان بزنم!
- این وقت شب؟ حالا که خسته اید، بروید استراحت کنید ، فردا صبح.
- نه برادر، فردا کارهای مهمتری داریم. من جایی برای خواب می خواهم. می روم پیش این بچه ها. هم آنها را می بینم، هم می خوابم!
- ولی برادر جان! اینها همه ضد انقلابند. ممکن است خد ای نکرده در خواب بلایی سرتان بیاورند!
- نترس برادر طوری نمی شود.

به دستور مسئول بازداشتگاه، در را گشودند و محمد رفت داخل . زندا نیها به ردیف کنار دیوار نشسته بودند. هر کسی سر در لاک خود داشت. هیچ کس با دیگری حرف نمی زد. همه جوان بودند، بخوبی معلوم بود که کرد نیستند . سر و وضعشان به دانشجوهای شهرستانی می خورد. تا یکی دو ساعت پیش با پاسداران می جنگیدند و حالا زندانی آنها بودند. با آمدن بروجردی به داخل زندان، همه با ترس بلند شدند و کنار دیوار ایستادند. محمد جلو رفت. لبخند ی روی لبهایش بود. با تک تک آنها دست داد. به آخرین نفر که رسید، دست گذاشت روی شانه اش. نمی دانست چه بگوید؛ نوجوان شانزده هفده ساله ای روی در روی محمد ایستاده بود. زندانی که ترسیده بود، فکر کرد محمد آمده یکی از آنها را ببرد و برای عبرت دیگران و زهرچشم گرفتن اعدامش کند. کاری که خودش با اسرای پاسدار می کرد و حالا فکر می کرد قرعه به نام او افتاده است. در یک لحظه رنگ از روی او پرید. گلویش خشک شد و ضربان قلبش دو برابر شد . چند لحظه ای به همین حال گذشت. محمد دستش را از روی شانه جوان برداشت و رو به زندانی ها گفت: راحت باشید!
نشست روی کف سیمانی بازداشتگاه، زندانی ها با ناباوری یکی یکی کنار دیوار وارفتند. نمی دانستند چه سرنوشتی در انتظارشان است. منتظر هر حادثه ای بودند و فکر می کردند بروجردی فرمانده پاسداران آمده تا اولین نفر را برای مجازات ببرد.
چند لحظه ای به سکوت گذشت. بروجردی بلند شد و رفت تا پشت در و سرباز نگهبان را صدا زد. سرباز، دریچه آهنی وسط را باز کرد و پرسید:
- بله؟!
- اگر زحمت نیست، یک کتری چای با چند استکان و مقداری قند برای ما بیاور.
سرباز دریچه را انداخت، رفت و چند دقیقه بعد صدای باز شدن قفل در به گوش رسید. سرباز با کتری چای، قند و چند لیوان داخل شد. همه را گذاشت وسط اتاق کنار بروجردی و رفت.
بروجردی لیوانها را جلویش چید و چای ریخت. بعد تعارف کرد.
- بیایید جلو! می دانم خسته اید. بیایید چای بخورید.

زندانیها با نگرانی به لیوانهای چای چشم دوخته بودند. نمی توانستند باور کنند؛ فکر می کردند حتماً حقّه ای در کار است. یکی از آنها که خیلی به چای عادت داشت، بر وسواسش غلبه کرد، دست جلو برد و لیوان چای را برداشت. حبه قندی در دهان گذاشت و چای را داغ داغ سرکشید. با این کار، بقیه هم یکی یکی جلو آمدند.
بروجردی همان طور که چای را جرعه جرعه سر می کشید، گفت:
کاش شماها با دید بازتری به این حوادث نگاه کرده بودید. ک اش بهتر دوست و دشمنتان را شناخته بودید. اصلاً دلم نمی خواست شماها را اینجا ببینم.
یکی از زندانیان با تعجب گفت: «دارید اشک تمساح می ریزید»
بروجردی بدون توجه به طعنه جوان زندانی گفت: نه! دلم واقعاً می سوزد. شما جوان های این مملکت هستید. الان باید در دانشگاه باشید، یا در کارخانه ای مشغول کار و فعالیت؛ نه اینجا در زندان! چرا باید خون پاسداری که برای خدمت به این
مردم آمده، به دست شماها ریخته شود؟ با این کار، آب به آسیاب کدام ابرقدرت ریخته می شود؟ از این کار چه کسی نفع می برد؟
- ما می دانیم که اسیر شماییم. هر کاری دلتان می خواهد بکنید.
- بله، آن هم به موقع. حکم خدا هر چه باشد، به آن عمل می کنیم. دست ما نیست که عوضش کنیم. اما تعهد شماها چه می شود؟ شما آدمها ی شجاعی بودید که اسلحه دست گرفتید و تا آخرین فشنگ هم ایستادید. اما دلم می خواهد بدانید که این شجاعت را در چه راهی خرج کردید؛
یکی گفت: این حرف ها چه فایده ای دارد؟ چه دردی از ما را درمان می کند. یکی دیگر گفت: شما دارید مسخره مان می کنید.
بروجردی جواب داد: نه به خدا! من خیر شما را می خواهم . چرا باید مسخره تان کنم. اگر حرفی می زنم، می خواهم به مظلومیت و بدبختی این مردم فکر کنید. شما می دانید چه کردید و نتیجة کارتان چیست؟
- خب، ما مثل شماها فرشته نیستیم که اشتباه نکنیم! شماها کم اشتباه کردید؟ یعنی شماها هیچ گناهی نکردید؟!
- چرا، ما هم ممکن است اشتباهی کرده باشیم. ولی باور کنید، اگر راه برطرف کردنش را بگویید، کارمان را اصلاح می کنیم. جبران می کنیم. جبران اشتباه یک حسن اس؛ یک هنر است.
برای لحظه ای همه ساکت شدند. حتی بروجردی هم ساکت شد. این سکوت چند دقیقه ای به طول انجامید. بروجردی استکان های چای را جمع کرد و کناری گذاشت، بعد کلتش را درآورد و گذاشت زیر سرش و دراز کشید. رو به زندانیان گفت: فقط دلم می خواهد روی حرف هایم فکر کنید. روی کارها یی که در این مدت کردید فکر کنید. کلاهتان را قاضی کنید، ببینید نتیجه اش به نفع کیست. من قضاوت خودتان را قبول دارم.
فردای آن روز یکی از زندانی ها درخواست دیدار با بروجردی را کرد. محمد اگر چه گرفتار بود اما به دیدار اسیر زندانی رفت. دست زندانی را گرفت و با او بی رون رفت . کنار محوطه بازداشتگاه شروع کردند به قدم زدن. زندانی بی مقدمه گفت: دیشب دارم به حرفهای شما فکر می کنم. الان لحظه ای نیست که آدم به خودش دروغ بگوید. امروز، انگار روز قیامت است. اصلاً نمی شود دروغ گفت. کاش همه مثل شما بودند.
بروجردی گفت: نه برادر، من هم بنده کوچک خدایم. همه از من بهترند.

***

زندانی آهی کشید و گفت: می خواهم صادقانه بگویم؛ اگر کسی زودتر از اینها به فکر ما می افتاد ما الان اینجا نبودیم و خیلی از مسائل هم پیش نمی آمد.

***

محمد به چهره زندا نی نگاه کرد. چشمان زندانی پر از اشک بود.
- می بینی! با این کارهایی که من کرده ام …
دیگر نمی توانست ادامه دهد. با همان حالت گریه گفت: اگر مسیح هم بودم مرا اعدام می کردی. فقط یک تقاضا دارم. اینکه یک بار دیگر مادرم را ببینم.
محمد بروجردی گفت: مادرت کجاست؟ بگو می فرستم بیاورندش اینجا تا او را ببینی.

سردار سرلشکر پاسدار محمّد بروجردی (۱۳۳۳-۱ خرداد ۱۳۶۲)، یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شرکت کننده در جنگ ایران و عراق بود که در کردستان کشته شد. وی معروف به مسیح کردستان بود.

منبع : اقتباس از کتاب تکه ای از آسمان (با اندکی تغییر)

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>